بغض گریه روی چشمام
حرفهای درد روی لبهام
چه جوری باید بگم من
بی تو دنیا رو نمی خوام
زده آتیش به وجودم
غم دور از تو نشستن
من که پیش مرگ تو بودم
تو گرفتی من و از من
جز محبت به تو چه کردم
که شدی دشمن جونم
تاروپودم رو سوزنده
آتشی که کردی روشن
رفتی من غریب و تنهام
بی تو مجنونم و رسوام
تو بیا ای نازنینم
به تو خو کرده نفسهام
فاصله بین من و تو
شده اندازه ی دنیا
تو بیا ای نازینم
تو امید بده به فردام
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 1:52  توسط خواهران شاکی
|



به چه می خندی تو؟
به مفهوم غم انگیز جدایی، به چه چیز؟
به شکست دل من یا به پیروزی خویش؟
به چه می خندی تو؟
به نگاهم که مستانه تو را باور کرد!
یا به افسونگری چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد؟
به چه می خندی تو؟
به دل ساده من می خندی که دگر تا به ابد نیز به فکر خود نیست (خنده دار است بخند)
+ نوشته شده در شنبه ششم مهر 1387ساعت 2:10  توسط خواهران شاکی
|

گناهی ندارم ولی قسمت اینه
که چشمای کورم به راهت بشینه
برای دل من واسه جسم خسته ام
منی که غرورم تو چشمات شکسته
سر ازکار چشمات کسی در نیاورد
که هرکی تو رو خواست یه روزی بدآورد
برای دل من واسه جسم خسته ام
منی که غرورم تو چشمات شکسته
هنوزم زمستون به یادت بهاره
تو قلبم کسی جز تو جایی نداره
صدای دلم ساز ناسازگار
سکوتم به جز توصدایی نداره
تو خواب و خیالم همش فکر اینم
که دستات وبازم تو دستام ببینم
ولی حیف از این خواب پریدم که بازم
با چشمای کورم به راهت بشینم
سر ازکار چشمات کسی در نیاورد
که هرکی تو رو خواست یه روزی بدآورد
برای دل من واسه جسم خسته ام
منی که غرورم تو چشمات شکسته
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 3:56  توسط خواهران شاکی
|
روزی آمدیم نا خواسته
با طرح اشک
درقاب ساده نگاهمان
روزها گذشت
و سبز شدیم
با هر درخت
در خاطرات جنگل بی انتهایمان
روزی زرد می ریزیم
ناخواسته
با طرح اشک در باور خالی نگاه دیگران
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 1:0  توسط خواهران شاکی
|
زندگی بازی نیست
زندگی،
برگ پژمرده پاییزی نیست
زندگی
بوته خشک کویر
ریشه پوک درخت
خزه خیس قنات
یا کلوخ لب جوی
خس و خاشاک بیابانها نیست
زندگی
زیستن است
زیستن: حرکت پیوسته رود
جوشش چشمه نور
موج سنگین دل دریاها
رویش سبز بهار
گل امید نگاه عاشق
تپش قلب کبوترها
در باران است
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 2:38  توسط خواهران شاکی
|
آی خدا دلگیرم ازت
آی زندگی سیرم ازت
آی زندگی می میرم و
عمرم و میگیرم ازت
این غصه های لعنتی
از خنده دورم میکنن
این نفسهای بی هدف
زنده به گورم میکنن
چه لحظه های خوبیه
ثانیه های آخر
فرشته ی مردن من
منو از اینجا میبره
چه اعتراف تلخیه
انگار رسیدم ته خط
وقت خلاصی از همس
آی دنیا بیزارم ازت

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 2:9  توسط خواهران شاکی
|

ي از سر ديوار گذشت..
غمي افزود مرا بر غم ها....
فكر تاريكي و اين ويراني بي خبر آمد تا با دل من قصه ها ساز كند پنهاني..
نيست رنگي كه بگويد با من اندكي صبر، سحر نزديك است..
هر دم اين بانگ برآرم از دل: واي، اين شب چقدر تاريك است!
خنده اي كو كه به دل انگيزم؟قطره اي كو كه به دريا ريزم؟
صخره اي كو كه بدان آويزم؟
و اگر من مردم ,گریه بر روی مزارم مکنید
خاک را بر سر و صورت مزنید
اندکی فکر کنید ,چه کسی آمد و اکنون چه کسی بود که رفت
اندکی فکر کنید ,درد پنهان درون شعرش از چه می گفت سخن
لحظه ای درک کنید , جسم سردی که به آغوش کشیدست این خاک
اگر بعد دو سالی سر خاکش رفتید, غزلی از غزلش باز کنید ونشانش بدهید ,تا بداند که نرفتست از یاد
و بگیرد آرام
و بخوابد عاشق
تا که با پلک دو چشم سردش
بنویسد بر خاک ,که اگر من مردم
گریه بر روی مزارم مکنید
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 3:3  توسط خواهران شاکی
|
تیغ بٌران گر بدستت داد چرخ روزگار
هرچه می خواهی ببر ،اما مبر نان کسی
+ نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 3:1  توسط خواهران شاکی
|
دیرگاهی است سوالی دارم ؟؟؟
و معما این است
سهم آزادی پروانه کجاست ؟؟؟
و چرا بال کبوتر فقط آهنگ قفس می خواند ؟؟؟
مرغ باران به کجا می بارد !؟!
و چرا یک گنجشک، بار اول که سر از لانه برون می آرد
تا که پرگیرد و بالا رود،
آسمان را جا نیست؟؟؟
و نمی دانم من
از چه رو می گویند، شب خمار است و سیاه
شب اگر تاریک است، علتش بخشش خورشید
به ماه است و زمین
و سوالم این است
سهم دلتنگی خورشید کجاست؟؟؟؟؟




عقده
زندگی مث یه دریاس
ما دو تا موج اسیریم
نمی خوایم، زمینی باشیم
ما می خوایم که پربگیریم
سهم ما از این زمونه
چون کفی تو قلب دریاس
اما ما دو تا می دونیم
جای ما بالای ابراس
توی فصل بی نشونی
توی این دنیای رنگا
می ریزیم چه بی گلایه
عقده هامون رو، روی سنگا
+ نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 1:11  توسط خواهران شاکی
|
شاخه ها تن به تقاضای شکستن دادند
برگها یک به یک از شاخه به خاک افتادند
باز موسیقی تارشب و قانون سکوت
بادها باز هم آواز عزا سردادند
بس که خمیازه ی فریاد کشیدم دیریست
خوابهایم همه کابوس ، همه فریادند
لب به آواز گشودم به لبم مهر زدند
چشمم آمد به سخن سرمه به خوردش دادند
گرچه یاران همه از شادمانی ما غمگینند
باز شاید که یاران ز غم ما شادند.
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 15:12  توسط خواهران شاکی
|